حاج ملا هادي السبزواري
40
شرح مثنوى
انوارند هر گاه بگيرى ، اعنى از صقع حق به بينى و همچنين انوارى كه فضّاله ى طينت انسان است پس جُثَتِ امواتى و مقابرى بماند و حيوة به حىّ قيّوم راجع شود و فرياد يا مونسى عند وحشتى بر آرى با آن كه اظلالى در مراتب متأخره باقى است . ( ( 558 ) ) زر ز روى قلب در كان مىرود * سوى آن كان رو تو هم كآن مىرود ن 410 14 - ك 146 18 تو هم كان مىرود : كه آن مىرود . چه كلّ بسوى حق مىروند . يا كه آن و حسن مىرود . يا هر چيزى به كانى مىرود و كانها به غاية الغايات و منتهى النهايات مىروند . ( ( 559 ) ) نور از ديوار تا خور مىرود * تو بدان خور رو كه در خور مىرود ن 410 15 - ك 146 19 تو بدان خور رو كه در خور مىرود : يعنى تو به آن خورشيد حقيقت رو كه در خور و سزاوار تست كه در تحت اسم اعظم الله واقع شده ، يا كه در خورشيد ظاهر نور حقيقىاش نافذ و مقوّم است يا اعزاء و تحريص است كه شعاعى كه در خور است مىرود پس آنى واقف مباش و و اصل شو تو كه به از ملك و فلكى . ( ( 571 ) ) عيبهاى سگ بسى او بر شمرد * عيب ران از غيب دان بويى نبرد ن 411 6 - ك 146 27 عيب ران از غيب دان : در بعض نسخ هر دو به دال است ، و اول بهتر است كه دو جناس باشد . ( ( 575 ) ) او سگ فرّخ رخ كهف منست * بلك او هم درد و هم لهف منست ن 411 10 - ك 146 29 فرّخ رخ : جناس مزدوج . كهف : غار . لهف : اندوه . ( ( 579 ) ) صورت خود چون شكستى سوختى * صورت كل را شكست آموختى ن 411 14 - ك 146 32 صورت كل را : چه كل شرح توأند . اضافهء وجود را به خود چون اسقاط كنى اضافهء وجود كل را اسقاط كردى از ماهيّاتشان كه التوحيد اسقاط الاضافات . گشتى چو فانى از خود گرديد خلق فانى و چون آموختن دانش است اوّل اشارت به علم اليقين است به توحيد و دوم كه : ( ( 580 ) ) بعد از آن هر صورتى را بشكنى * همچو حيدر باب خيبر بر كنى ن 411 15 - ك 146 32